راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

در این مجاز آباد چه روزهای تلخ و شیرینی که بود و نبود...

دیگر نوشتن برایم مثل قبل تر ها راحت نیست.

شده ایم مثل کارمندهای اداری پشت میز نشین مرده ای که تنها معنی انتظار برایشان سر برج است و حقوث و برد این باورند قرار نیست هیچ اتفاق تازه ای بیفتد. راستی خیلی وقت است به جمکران هم نرفته ام!

به خیلی از دل نوشته هایم به حسرت نگاه می کنم و به خیلی ها هم می خندم.

نمی دانم...

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد و اصلاً با خاطر خوش هم مگر لزومی هست که شعر تری انگیخته شود..

خسته ام...

دلم برای روزهای اول این فضای مجازی آباد تنگ شده. روزهایی که هیچکداممان اینقدرها تنها نبودیم. اینقدرها از هم دور نبودیم.

به عنوان کارشناس آی تی تمام لذت قلم زدن ها از وجودم گرفته شد و به قولی «آه که گلبرگهای گل زیر انگشتان تشریح می پژمرد».


توکلم و اعتمادم به خدا کم شده. ولی به دلم طعنه می زنم که مرد از نامرد را در این حوادث و آزمایشات ممیز می کنند.



دلم می خواهد از اول به آخر بخوانم آیات زندگی را و ببینم سوره ناس چند سین دارد؟


پی نوشت ها:

خدایا رهات نمی کنم با همه اشتباهاتم. رهام نکن با همه آزمایشاتت.


راستی عیدتون مبارک...

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۰
محسن زارعی

سلام و رضوان خدا

۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۱
محسن زارعی

هنوز هستم؛ ولی در وهم، در خیال. قلبم هنوز می تپد؛ ولی از درد، از غم.

نه ورزش دوای درد من است، نه تو.  نه عبادت آرامم می کند، نه تو.

بدم می آید که ترحم به حالم کنند اما باید بکنند و نمی کنند. و نمی خواهم.

خدا بزرگ است و گناهان من. و دردهایم بیشتر.

روزگارم می گذرد، می گذرم. عشق اما، کجاست؟ کو؟

بدم می آمده از اینها که خرج می کنند که بگویند دیگران نمی توانند خرج کنند؛ حتی اگر نخواهند. و می آید هنوز.

و این روزها پراست همه جا از خرج عشق با همین مضمون. که بگویند دیگران نمی توانند، فی المثل خود من. هرگز، شاید.

و مثل آن وقتها که تا لباسمان کهنه می شد دلمان را وعده ی آمدن عید می دادیم، می دهم وعده که زمین را مستضعفان وارث خواهند شد، و خواهند شد.

دلم اما. روحم اما. نفس های خسته ام. حتی قلب سیاهم اما.

گفتم که از خرج کردن بدم می آید و خرج شدن. اما گاهی مفهوم فرق دارد و می کند. زندگی من خیلی خیلی بیهوده خرج شد، و عشقم، و محبتم، و قلبم، و دینم.

گفتنش و گفتن هایم چه دردی دوا می کند؟ درد بزرگ کننده انسان است و کشنده.

 این روزها اما دنبال آرامشم، حتی شب ها. 

و اینکه بگویم و بنویسم که چگونه ام فقط قلب ها را به درد می آورد، چه دردی دوا می کند، مثلاً الان؟

قلبم درد می کند و دارد. همین ما را بس است و کافیست، او.

حق



پی نوشت:
دلم می خواهد اینگونه بنویسم و ننویسم. قلبم درد دارد و می کند. اگر ناراحتی همگی نبود دست روی سینه ام می گذاشتم و گذاشته ام؛ و آنقدر می گفتم قلبم، قلبم، که...
پی نوشت:
عزیز دلم، برادر زاده ام، تنها هشت ماه دارد و مشکلی قلبی. مادر هم ندارد. قرار شده تا دلش را نشکنیم و تا می شود بخندانیمش. من اما...
پی نوشت:
نا امیدی گناه کبیره است و من حتی از آینده گنه کارم. می آیید و می آئی و می خوانید و می خوانی. که چه؟ من که حلال کردم، اما خدا نکند! نگران چه اید؟ بروید..
 اینقدر به نام نگرانی عاشقم مباشید. رهایم کنید از عشق، به حال خودم. می شود، می توانید؟ بروید..
۰ نظر ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۴
محسن زارعی

از کودکی، عسل را بسیار دوست داشتم. این، شاید، یک قطعه خیال خالص ِ چسبنده ی شیرین ِ طلایی رنگ بود. کودکان ِ کم سال، قدرت ِ انتخاب ندارند. کودک، عاشق مادر نیست، محتاج مادر است. عشق، احساس و کلامی کودکانه نیست. یک قطعه خیال ِ خالص ِ طلایی به نام عسل را دوست داشتم، و بعدها، این دوست داشتنی ِ خیالی، گرفتارم کرد.

زمانی عسلی خریدم که عسل نبود. دلم شکست. برانگیخته شدم. در به در به دنبال ِ عسل اصل گشتم، نیافتم. عسل فروشان، پیوسته فریبم می دادند. عسل فروشان، چیزی را می فروختند که «مثل ِ» عسل بود. دلم بیشتر شکست. دلم برای کودکی هایم سوخت. دلم برای خلوصم سوخت.

نمی خواستم از کودکی تا نوجوانی، تا جوانی تمام، چیزی را با لذت، یک لقمه هر صبح، در دهان نهاده باشم که دروغ بوده باشد. هرجا که رفتم، حتی کنار بسیاری از کندوها، عسل ِ راست نیافتم، و زنبوران ِ بی شماری را افسرده و متاسف یافتم، و گریستم.

برای ساختن ِ یک جهان ِ جَعلی، که در آن هیچ چیز، همان چیزی نباشد که باید، گروهانی از آدم ها، سرسختانه تلاش کرده اند؛ و ایشان، به احترام ِ همین تلاش ِ جان فرسای غول آسای کمرشکن، دَمی به صداقت بازنخواهند گشت؛ دَمی.

روزی زنبوری به من گفت: به ما آموخته اند که عسلی بسازیم که از جنس شیره ی گل ها نباشد و فشردهی عِطر ِ گل ها را در خود نداشته باشد.

-   اگر عسل واقعی بسازید اعدامتان می کنند؟

-   اعدام؟ چه حرف ها! در میان ِ همه جانوران ِ جهان، فقط انسان ها اعدام می شوند-به وسیله انسان ها. دیگر هیچ جانوری اعدام نمی شود، و نمی کند.

اگر...

... نیاورده بود، من بخاطر آن که عسل فروشان، عمری فریبم داده بودند، ممکن بود خودکشی کنم یا عسل فروشان را قتل عام کنم، و اگر نکردم، به جای آن، در خلوت، بسیار گریستم، و، گریستم.



***



در راه مشهد بودم و مشغول خواندن یکی از کتاب های خاک خورده کتابخانه ام: یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی..

این کتاب عجیب حرف دلم را می خواند و می زد.

۱ نظر ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۴۰
محسن زارعی

یا رازق شهید


جمعه ای خواهد آمد

و تویی و ظهور.

و مرا

بیدار می کنی چون صبح

و آن وقت

یحتمل

نماز صبحم به وقت قضاست!


پی نوشت:

شرمنده یا مولا،

        از کوله بار گناه

۰ نظر ۲۷ تیر ۹۴ ، ۱۶:۵۹
محسن زارعی
هر روز باید هزار جور حساب را کم و زیاد می کرد، با هزار جور آدم سر و کله می زد و با هزار رقم قهر و آشتی می کرد. پشت باجه بانک نشسته بود و هر از گاهی دکمه ای را فشار می داد تا مشتریان بفهمند: نفر بعدی..
گرمای شدید آن روزها بانک را خلوت کرده بود و زیر خنک نسیم بهشت کولرهای بانک، فرصت می کرد به مانیکور ناخنش بنازد و به جای شمردن پولهایی که دیگر شمردنشان مثل روزهای اول لذت نداشت، زیبایی های خودش را بشمرد.
شماره 72..
سرش را بالا آورد. چه خوش سیما. چقدر آشنا. چه نگاهی دارد نگاهش. برای اولین بار بدون هیچ دلیل از صندلیش بلند می شود و با احترام می گوید: پدر جان، در خدمتم...
پیرمرد لبخند به لب: دخترم! در خدمت خدا باش. دفترچه حسابم را بگیر. آمده ام به حسابم برسم قبل از اینکه به حسابم برسند.
     - پدر جان چقدرش را می خواهید بردارید؟
     -  شش ماه و بیست و سه روزش را.
     - چقدر؟
     -  شش ماه و بیست و سه روز نماز قضا و سهم نذری شب قدر امسال! یک ملیون.
     -  نماز قضا؟ برای خودتان!؟
     -  بله. برای خودم. آخرای عمرم مریض بودم و نشد درست و حسابی بخوانمشان. حالا که مردم باید زودتر به حساب و کتابم برسم.
     -  مردید؟ شما که...
آه گرم پیرمرد دختر را به سکوت و شال سبز پیر را به پاک کردن گوشه چشمش امر کرد. عکسی از جیبش در آورد و گفت: ببین چقدر زیبا بودم. نامم فاطمه سادات بود..
عکسی قدیمی. چادر نماز رنگی. قنوت. باید هم چنین آهی بکشد پیرمرد. چه مه جبینی بوده این خانم. پرسید: خیلی دوستش داشتید؟
پیرمرد خندید. خیلی بلند هم خندید. همه داشتند نگاهش می کردند. کمی آرام که شد گفت: فاطمه سادات قربانی من بود، قربانیم برای خدا. مادر دو فرزند شهیدم. دل خوش کرده بودم که مرا هم حسینی می کند که نکرد و.. .
دوباره پیرمرد آه کشید. بس بود؛ به اندازه کافی نفس گرمش دل دختر را سوزاند.
بلند شد و بی هیچ حرفی عکس و خرده حسابهایش را در جیب گذاشت. مثل اینکه داشت با خودش حرف می زد: من توئم و تو من. تو نمردی، من مردم...
از بانک که خارج شد فقط عصای جامانده اش دختر را به خود آورد که شاید برای بار آخر هم شده به بهانه همین عصا یکبار دیگر ببیند پیرمرد را.
از بانک خارج شد و کمی آنطرف تر به پیرمرد رسید:
     - پدرجان، عصایتان...
     - عصای من فاطمه بود.
     -  این اما مال شماست.
     -  این هم مال شماست.
پیرمرد یک تسبیح فیروزه ای در دستش را به سوی دختر دراز کرد و گفت:
به غیر من، این تسبیح شاهد نمازها و عبادت های فاطمه بود. وقته اذانه. برای تو...
...
پیرمرد دور می شد و دختر نزدیک. پیرمرد از دختر و دختر به خودش. نفهمید چجور شد که رسید بانک و چجور شد که وقت کارش تمام شد و چجور شد که به جای خانه از مسجد محله سر درآورد.
حالا داشت هزار جور حساب را کم و زیاد می کرد، با هزار جور گناه سر و کله می زد و با هزار فعل و عمل قهر و آشتی می کرد. پشت باجه وجدانش نشسته بود و هر از گاهی دانه های تسبیح را فشار می داد و زیر رحمت ابرهای چادر رنگی می گفت: اشک بعدی..

پی نوشت: شالوده کار برای خانم معلم بوده. بنده فقط کمی ویرایش کردم!

۱ نظر ۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۷:۰۳
محسن زارعی
بسم الله

خیر...
حتی در مقوله کاری هم لباس استثمار به من می آید.
بعد از دو ماه کار کردن تازه می فرمایند ما پولی نداریم برای حقوق.
و تازه تر که تضمینی نکرده بودیم برای غذایتان.
و ماییم و خدا و رمضان.


راستش ولی..
ماه رمضان امثال آی که چقدر به جان و تنم می چسبد.
شست و شویش بی نظیر است.
خدایا شکرت. راضیم به رضایت. پاکم کن..

پی نوشت:
فکر نمی کردم روزی به چنین عظمتی برسم که باور کنم هیچم..
خدایا من هیچم. اما مگذار به حرمت وجودت در وجودم، نمای بیرون هم همین گونه باشد!

پی نوشت:
منتظر شب قدرم. موج موج گریه هست و شبی برای گریز...

۱ نظر ۰۳ تیر ۹۴ ، ۲۲:۵۲
محسن زارعی

حاج آقایی داشت می گفت: بعضی ها می آیند با ازدواج نیم دینشان را کامل کنند و همان نیمه اول را هم از دست می دهند! و من بیشترین بودم از آنهایی که به این جمله معتقد بودند.

اصولاً چیزی به نام شریک زندگی وجود ندارد تا کسی شریک زندگیتان نشده باشد و چیزی به نام احترام به همسر وجود ندارد تا کسی همسرتان نشده باشد!

دعای سمات را اگر می خواهید دو سال هر جمعه بخوانید به قصد رفع ظلم، باید اول ببینید ظلم کجاست و ظالم و مظلوم کیست! جالب است که گاهی ظالم ترین فرد به خودمان کسی است که مهربان ترین می پنداریمش(مثل خود خود خودمان).

خیلی از ماها خیلی کارهای خوب می کنیم اما برای چه؟ آیا صرف خوب بودن یک کار کافی است؟ اصلاً از کجا معلوم فلان تاثیر و عکس العمل خیر، حاصل عمل خیر دیگری باشد؟ اصلاً خیر و شر را چه باید تفسیر کرد و چه خیری خیر است و چه شری شر؟

رجب رفت و شعبان هم، یک رمضان باقی مانده فقط!

این روزها یاد تابستان دو سال پیش می افتم که آنقدر فشار زندگی داشت پخته ام می کرد که وقتی گفتند پسر عمویت تصادف کرد و رفت حتی یک قطه اشک از چشمانم نیامد و حتی وقتی گفتند داییت سرطان گرفت و مرد هم همچنین. اما الان چقدر دلم می خواهد یک زنگ می زدم به یکیشان و برای رفتنشان یک عمر گریه می کردم.

مرد و گریه اما...

اما چی؟

اما اینکه مرد را نساخته اند برای گریه. ساخته اند برای خم شدن و پیر شدن و موی سپید شدن و یک تاریخ سکوت. به قول زن مختار:

- چند وقت است به آیینه نگاه نکرده ای؟ موهای سر وصورتت دارد همرنگ دندانهایت می شود.

- به نظرت نشان چیست عمره؟

- ... مردان بزرگ زیر بارهای بزرگ کمر خم نمی کنند. موی سپید می کنند. تو غم عدالت داری مختار. پس به خودت ظلم نکن و کمی هم به فکر خودت باش.

...

اما نمی شود. وقتی می شود به فکر خود بود که در خود بود و با خود بود. خودیت من را دزدیده اند به دروغ. بیچاره دزدها! نمی دانند که به کاهدان زده اند.


پی نوشت: یک عمر غربت چقدر می توانست برایم ثواب داشته باشد اگر با گناه نمی سوزاندمشان!
پی نوشت: چقدر خوبی بدی است که آدم عاشق نباشد! یعنی شده باشد مثل چاههای نفت مسجد سلیمان؛ آنچنان عشق وجودش را استثمار کرده باشند که حتی عشق به خدایش هم به یغما رفته شده بیند!
پی نوشت: قلمم چقدر کثیف است. چقدر سیاهم و روسیاه.

۲ نظر ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۴
محسن زارعی

آدم را خدا خلق کرد برای عبودیت، برای تواضع، برای ادب و برای امتحان. خدا دوست دارد که بنده هایش همیشه برنده باشند و یا لااقل بازنده ی آزاده، بازنده تواب، بازنده عاشق. این زن زهیر نبود که زهیر را راهی مسیر شهادت کرد، عشق بود. عشق به خدا تنها عشقی است که خیانت نمی کند، دلت نمی شکند، دست می گیرد، عطشت می دهد و سیرابت می کند به شهادت و سپس خود خونبهایت می شود. انسان خون بهایش خداست و کمتر از خدا قیمت گذاشتن، بی حرمتی به وجود آدمیت ِ نفخت فیه من روحی است.

و خدا و متعلقاتش آن ذات های اقدسی هستند که چشمهای کور هم می تواند به خوبی ببیندشان و تشخیصشان دهد. نیاز نیست حتماً عالمی دستتان را بگیرد یا شریکی برای زندگیتان متصور شوید که شما را ببرد لب چشمه و بگوید این خداست. خدا مثلی بی مثال است که در قیاس ذهن کور من مثلاً مثل هواست. یعنی که هست بودنش هستمان کرده و اگر نبود اصلاً نمی شد بودن را(و با این فرق که او با نبودن هم بودنمان می کند!).

نمی بخشم! شاید این کوتاهترین جمله ای باشد از خرمشهر دلم که این روزها مثل سوم خرداد 61 دیگر نه نشانی از خرم بودن دارد و نه شهر بودن. دروغ، بی حرمتی، بی حیایی، تجاوز، گناه و هزار یک سیاهی دیگر، فشاری به قلبم می آورد که مگر نه این شهر بود که سیاهیش فقط بوی عزا می داد و چادر خاکی؟

مقصر هم منم و هم شما! منی که دچار منیت و خود بینی شدم و شما که گذاشتید حرف امام بر زمین بماند و شبانه از خیمه خرمشهر من رفتید و گذاشتید خنده و عبادات جهان آرایی من شهید شود.

خرمشهر را خدا آزاد کرد، نه سرداران دیپلماسی و نظامی؛ دل ما را هم همین. 

این مجازی آباد را پابستی است با هزار توجیه که خود مجازکارانش بیشتر دربند خودند تا بند گشایی!


حقیر بی تقصیر و مقصر هم به عنوان امام امت کشور خود، تمام 19000 اسیر فتح حاضر را به خدا می سپارم؛ آزادید به شروطها. اما بدانید که کامل کامل بخشوده نشده اید. چرا که چشم تاریخ هنوز به دیوارهای خرمشهر نگاه می کند، به آن مسجد زخمی اعظم که جای جایش نقش تیرهای دروغ و گناه دارد. استغفار کنید از این همه ظلم و آن تجاوزهایی که خدا می داند چه آسیب هایی در شکم زندگی من، آبستن دارد. پناه بر خدا!


و اما شروطها:

  • چنان زندگی کنید که خدا خوشش آید. زیر منتِ لطفِ دولتِ من نیستید. همه وام دار کوی فاطمه (س) اند.
  • این دنیایتان را آزادیِ خیالتان دادم تا ناامیدی از بخشش خدا، بهانه رشد و کمالتان نشود. چنان شوید که وقت شکایت در قیامت، مادر سادات(س) اشاره ای کندم و ببخشمتان به گوشه چشمی.


پی نوشت:

تا سالها و شاید هم آخر عمرم، من باید از این ضربات بسوزم و قلبم به درد آید و به روی خودم نیاورم. این که بگویم بخشیدم و قلبم بگوید نبخشیدی می شود دروغ. من از دروغ متنفرم. از دروغ متنفرم. متنفرم. 

ولی قلب ها به دست خداست. به خدایی چنگ بزنید که صاحب همه قلب هاست. او بخواهد می شود.


پی نوشت:

شرمم آمد که خدایی که این همه عزیز است و قادر است را بعضی ها طوری نگاه کنند که اینگار نمی تواند گناه آنان را ببخشاید. خواستم نشان بدهم که خدای من در همه حال نظر به لطف هم دارد حتی برای سیاهی مثل خودم. از نفرین هایم برای بعضی ها گذشتم و آه هایم را سعی می کنم نشانی باشد برای عشق وصال به خدا و شکوه ام به او از دنیا. حالا نوبت شماست که در زندگی به خدا نشان دهید چقدر لایق این محبتید!


پی نوشت:

واقعاً سخت است یک دنیا حرف نگفته که قلبم را به درد می آرد. آه.. خدایا گوشم کن و مرا بکش به عشقت زود. 

حق...


۱ نظر ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۰۳:۰۲
محسن زارعی

مردى در بصره برابر امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست و گفت: «یا امیر المؤمنین! حال برادران دینى را به ما خبر ده»

حضرت فرمود:

«برادران دو دسته‏اند: برادران مورد اعتماد و برادران خنده‏ رو. اما برادران مورد اعتماد، دست و بال و اهل و مالند (که انسان را یارى کنند و زیان و آزار را از او بگردانند) پس هرگاه به برادرت اعتماد پیدا کردى، مال و بدنت را به او ببخش و با دوستان با صفایش صاف باش و با دشمنانش دشمنى کن، و راز و عیبش را بپوشان و نیکیش را آشکار کن و بدان اى پرسنده که اینها از کبریت احمر کمترند.


و اما برادران خنده‌رو، تو! از جانب آنها به  لذت خود میرسى، (و آن لذت معاشرت و مصاحبت با آنهاست) پس این را از آنها مبر و بیش از این هم از دل آنها مخواه (توقع صفا و یک دلى از آنها نداشته‏ باش) و از خوشروئى و شیرین زبانى خود آنها را برخوردار کن تا آنجا که آنها تو را برخوردار کنند.»

*

*

امام علی(ع):

مؤمن اگر خاموش است سکوت او اندوهگینش نمى‏ کند و اگر بخندد آواز خنده‏ او بلند نمى‏ شود و اگر به او ستمى روا دارند صبر مى‏ کند تا خدا انتقام او را بگیرد.

*

*

*


پی نوشت: دلم یک بغل گریه سیر می خواهد. حتی خدا هم از شکستن دل من کیف می کند! چرا؟

پی نوشت: حال من خوب است مثل حال گل / حال گل در دست چنگیز مغول.

پی نوشت: به هیچکس نیازی نیست. من و خدا، شما همه!

پی نوشت: روزی خواهد آمد که من و تو...

۰ نظر ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۴
محسن زارعی