راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام حسین» ثبت شده است

به احترام صبرت تمام قد می ایستم. همچو سروهای تازه روئیده. یا که چون سرو قامتی که لقمه هاش اشک روضه هات بوده و سهم مادریت استادیش، تاکه پری تکان دهد و دور شود از سرزمین دل بستن ها. پرستو با واژه قفس انس ندارد، با سکون و پابست شدن هم نیز. تعلق در کنار پریدن، بی مفهوم ترین واژه تاریخ است و تاریخ را شهید مفهومی دوباره داد؛ مفهوم آبروی. مردان تاریخ از دامان تو به معراج می روند و تو خود مسیح دلیرانی...

پرواز به حق، زادگاهش از چشمانی است که اکنون بر کرانه خاطرات متلاطم مادرانگی تو ایستاده و بزرگترین لغت نامه ی صبر است، دریای انتظار. چه شبها که در حریم خانه ات نجواها به یاد لالایی آن روزها به گوش نرسید و چه دل مویه ها و دلگویه هایم که ذکر داغ تو نگشت؟ گریه هایت را دوست دارم، می شویدم، نه مرا که همه ی کوچه های شهر را .

عقل را راهی نیست در منطق طاق تو. درختان باغ زندگی خلق، زیر نور تو جوانه های شهامت می زنند و لیک درخت زندگی تو، روز به روز سرفرازتر؛ قامتت اما چقدر مادرانه به کمان تشبیه می شود.

سایه ات از سر این لحظه ها  کم مباد. می خواهم به احترام نگاهت سکوت کنم و به احترامت تمام قد بایستم، ای مقتدای زانوان در غبار فتنه های زمان. دایرة المعارف خوبی هائی تو، ما نیزمحتاج معنی شدنیم، نیازمند هویت.

غیر درس آموزان مکتب زینب(س) را، کجا این تاریخ سراغ دارد: چنین همراه ترنم مهر،آیین رادمردی، در گوش طفل خویش زمزمه کردن؟ دل کندن از سربندهای سبز و سرخ سخت است، مگر وقتی که با خدای خویش بساط معاملت پهن است. راه مدرسه ی کودکان این بلاد، از باغهای سبز شهادت است، جویبارش خون برادرانمان و انتهایش یک بی انتها: به نام کرببلا...

 مادرا، اسطوره ام، بر لغات بی جان خود اکسیر عظمت تو می پاشم. جمله ها به حق مدیون کوی تواند و تو چقدر مهربانانه، ما و حتی آرامش را آرام می کنی. به تو می‌اندیشم که اندیشه‌هات، چگونه مسلک محمدی(ص) زیستن،  زینبی(س) بودن و حسینی(ع) شدن را به من یاد می دهد.

خدا را شکر باید کرد که عمری است شلمچه ی چشمانت را مرزی تصویر نیست ، کربلائیان را اذن دخول می دهی هر بار. آئینه ها وام دار ترینانند به روح بلند شما.این روح بهانه اش اتصال به فرزند است، در حقیقت متصل به روح ثارالله(ع) است؛ غرق ذات احدیّت.

ای سیب، شمع، تسبیح و برکت دولت ما...، به کهن درخت عمر تو خوشند، دانه‌ ها و جوانه ی امید. ما به سوی افق های دید تو پرواز می کنیم، تو که خود ذکر اعظمی میان ادعیه ها.

ای مختصر شده مفهوم تمام پاکی هاست چادرت، فخری است از اینکه راهنمای این قبیله توئی. ما مسلمانیم، زاده ی اشکهای تو...


پی نوشت:

کلیه هامان در رهت!



۰ نظر ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۲۱
محسن زارعی

بسم سید السادات

دانشگاه مثل عروسی بی قرار بود.مشتاق شوی خویش. به آرایش نشسته و سر و دست مزین به خضاب اشتیاق.

باد، غمزه کنان دوباره ریسمان ها را به رقص در آورده و صدای خنده ی پلاکها در ذهن یاد زنگوله ی گله های آن چوپان پاک دلی را تداعی می کرد که این تن خاکی و متصل به خاک را به چرای عرفان و آسمان می برد. هر از چندی گلدسته ها کِلی می کشند و اذان می گویند...

یک، دو، سه... چند وجب بیشتر که خاک از چهره غبار آلود زمین پاک کردند، هم بستر آماده بود و هم حال و هوای دوستان. می رفتند درون قبر و کیسه های سوغاتشان پر از اشک می شد. تو گوئی هوای بهشت، حبس سینه ها شده بود. دعای عهد زیر لب ها بود و «صراحی در دست». چه خاطره ای شد و چه وصل و وصالی.

چشم و دلها به رقص نشستند و بغض گلوی آمال را می فشرد. حب این بچه ها شهادت بود. وقت آن بود که تاریخ بشناسد سربازان حسین(ع) را. آنان سیمرغانی هستند ، که با آتش گرفتن مادر، زاده شده اند. ولی سیمرغ کجا و جبروت شهید کجا؟ آری...هو حیّ، قسم به عاشورا.

 چگونه شب گذشت و رسیدیم به صبح را، تاریخ تو گواه باش...

***

دلها بی قرار. دستها می لرزید و گریه ها برای آمدنش لحظه شماری می کرد. همه با داماد مثل اینکه عهد اخوتی بستند. مادری اما.

انتظار هنوز هم برای خیلی ها شیرین است. هنوز هم خیلی ها منتظرند. بشریت که به کنار. مادران اما.

***

به روی دستها و طره های شهید، نقل صلوات پخش می کنند اینگار... شهید را آوردند آن زمان که گلدسته ها اذان می گفت. چه نمازی؛ امام جماعتمش شهید...!

و مگر می شود نام شهید آورد و شهید دیدید و برای سالارشان(ع) گریه نکرد؟هیهات...

بعد از اشک می گفتم: کدام دفتر ثبت ازدواج پاک تر از این همه قلب و کدام شاهدانی چنین صدیق. نام حسین(ع) حزن دلهاشان و چادر مادر اوج قسم هاشان. سالها قامتشان خمیده است و گلوشان ز بغض سقیفه، بریده.

 شوری کردند، حسین حسینی و چه خوب که «گمنام» مهریه عطر سیب آورده. لباس ز گلبرگ نرگسان قامتش و گوئی مادرش از دور می رسند انگار. عاقد بیاورید که بوی یاس می آید...  

کدام دلی به راستی این همه قرب داشته و کدام دست این همه آبروی که التفات چادر خاکیشان نظر به ما افکند؟ عطر تن کدام صاحب نفسی است که اینقدر اتصال به بوی یاس داشت؟ من که خود هنوز مدهوشم...

چشم ها گریان و مادران فغان؛ حزن و آه صورتی را به خاک می مالید... نام حسین حتی شهید را هم بی قرار کرده بود آخر. اندک اندک می رسیدیم به اوج خاطره ها.شهادتین شروع می شد...

می شنیدیم از زبان دل که فرشته ها دارند از آن بالا تند و تند عکس می گیرند. شوری در اوج گریه میان چشمها پاتکی زده بود. ولی نمی دانم چرا؟؟؟

چرا خدا صحنه های خیلی تلخ را، همیشه برای خود کنار گذاشته است:

پیرمردی بود و قاب عکس و سکوت خاطره هاش...

***

دانشگاه مثل عروسی بی قرار بود.مشتاق شوی خویش.

مادری اما...



شهید

شهید



۲ نظر ۲۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۵۴
محسن زارعی
برنگشت از علقمه،
از خجالت
.

میر و علمدار
*نگاشت -مفاتیح الجنان- :
اندامی رشید داشت و آنقدر زیبا بود که او را قمر و ماه بنی هاشم می خواندند.
از مورخین معتبر:
«چو سوار بر اسب می‏ شد،  پایش را که ز رکاب بیرون می‏ آورد، سر انگشتان زمین را خط می‏ کشید، بازوها بسیار قوی‏ و بلند و سینه بسیار پهن داشت.»
 مادرش می‏ دانست که شیرمردی با چنین هیبت به راحتی کشته نشده است. از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند؟ بعد از شنیدن ماجرای بریده شدن دستش و پایین آمدن عمود بر سرش
، تا سالها رهگذران بقیع -حتی مروان بن حکم- را به گریه وا می داشت که:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد  /   و وراه من ابناء حیدر کل لیث‏ فی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید  /  ویلی علی شبلی امال براسه ضرب‏ العمد
لو کان سیفک فی یدیک /  لما دنی منه احد
۸ نظر ۳۰ آذر ۹۱ ، ۱۹:۰۲
محسن زارعی

بسم سید السادات


یه
ستاره؛ دو ستاره؛ سه ستاره
....

لاله اشکاش رو پاک کرد و پرسید: چرا ستاره می شماری شازده؟

شازده کوچولو پرسید: ستاره ها قبلش چی بودن لاله؟

لاله گفت: این ستاره ها همه شهیدند و به احرام طواف چشمان اربابشون نشستند.

شازده: احرام چیه؟

لاله گفت: یک مرحله از طاعته که در اون بعضی چیزها تا یک مدت به آدمها حروم می شن.

شازده: مثلا چی؟

لاله گفت: مثلا زندگی، مثلا آب، مثلا معجر؛ اصلا همین سر...

شازده: مزد این کارا چیه لاله؟

لاله گفت: خیلی ها برای مزد کار نمی کنن. مرام اربابشون اینه.

شازده : خوب طواف چیه پس؟

لاله: همین به دور چیزی گشتنه، قربون قدوبالاش رفتنه، در راهش دست و سر دادنه، به خاطرش به خرابه ها رفته، راضی به رضای رفیق بودنه...

اشکای شازده تو چشماش داشتن لی لی بازی می کردن. دوباره پرسید: ارباب همه ستاره ها کیه لاله ؟

لاله داغ شد. کبود شد. سرخ و سیاه. بغض گلوش رو گرفته بود. به سمت طلوع نگاه کرد و شروع کرد به شمارش:

یه ستاره؛ دو ستاره؛ سه ستاره....




۵ نظر ۳۰ آذر ۹۱ ، ۱۱:۱۶
محسن زارعی

بسم سید السادات

هو السلام


ولله ندارد که تا صبح سینه زنی، زخمی کنی خودت را، ناله کنی و غش کنی...
مداحی در کربلا به من گفت: حاج آقا چند روزه در کربلاییم؟
گفتم: دو روز...
گفت: به خدا حاج آقا، هنوز نرفتم ضریح رو ببینم. من اگه برم اونجا می میرم...
گفتم: مسلمون دروغ؟دروغ؟؟؟ زینب آمد و نمرد، تو می میری؟؟؟ کارت خیلی بده.
 می خوای بری بعدا این چیزها رو برای هم هییتی ها بگی و نعره بزنید؟
دست و پایش را گرفتیم با بچه ها و بردیم حرم. بردیمش کنار ضریح. هرچی دست و پا زد اعتنا نکردم. بعد یک مدتی ولش کردیم تا بره. نمرد...؛ هیچ چیزش نشد. [خنده حضار...]
دم و دستگاه حسین(ع) که این بچه بازی ها رو نداره.باید سرشت بسوزد. سرشتی که دارای معنویته.

درس اخلاق- چهارشنه -آبان 91 - آیت الله احدی
http://emamjavad.com

پی نوشت:
از آن حسینی که فرمود: بیاید خودم را بشکنید اما هرگز اجازه نخواهم داد عزت و هدفم را بشکنید
و از آن زینبی که فرمود: ای شمشیر و نیزه فکر نکن قدرت دارشتی حسی را بشکنی بلکه خودت را شکاندی خیلی شرم می کنم
از اکنون از قافله ی نویسندگانی که حسین را می خواهند تکه تکه کنند فاصله می گیرم و استغفار می کنم. باشد که علمدار اهداف و آمالش شویم.
انشاا...



آیت الله احدی

۰ نظر ۲۱ آبان ۹۱ ، ۲۳:۳۴
محسن زارعی