راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

۶ مطلب با موضوع «تلخند» ثبت شده است

بسم سید السادات

                               

برادرم گالیله جان سلام....

امیدوارم جایت در بهشت خوب باشد... که شهید سعید است و شهادت سعادت...

یک سوال از شما دارم لطفاً در عالم مکاشفه امشب به من جواب بدهید...خدا خیرتان بدهد...

اگر شما کشف نمی کردید که زمین گرد است و به دور خورشید می چرخد آیا گرد نبود و نمی چرخید؟؟؟

آنوقت که کلیسا شمشیر بر گردنتان نهاد و اشهد!!! خود گفتید آیا با پس گرفتن ِ حرفتان زمین از چرخش ایستاد؟؟


برادرم... اینجا در دنیای ِ علم و حتی دانشگاههای اسلامی می گویند تاریخ ولایت علی(ع) را در مقام مقایسه با سید علی نهادن غلط است. می خواهم بدانم اگر این اصل را بی خیال شویم، آیا سید علی خورشید نیست؟؟؟ آیا ملائک به دورش نمی چرخند؟؟؟


راستی شنیده ام ابوریحان ِ خودمان بود که اول کشف می کند که بله، زمین به دور خورشید می چرخد ؛ اما به علت ِ زحمت ِ شما برای مبارزه با جاهلین زمانه ، اسم شما در تاریخ گرامی داشته می شود...

لطفاً حتماً قید بفرماییدبا توجه به جهل امروزه، بازار گرامی داشتن ها آن طرف چطور است.

منتظر پاسختان خواهم ماند.


                                                                                    سایه ی مقام عظمای ولایت مستدام باد

                                                                                 محسن زارعی

                                                                               6 اسفند 1391



پی نوشت:

البته این نامه را دو سال پیش نوشتم. خواستم بگویم جبهه من مشخص است، چه جد و چه طنز.


۱۲ نظر ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۴۳
محسن زارعی

زانوی شلوارش له شده بود. پیراهناشم که...

گفتم: پسر خوب چرا نمی ری یک شلوار خوب بخری، برای روحیت خوبه ها. پولش رو...

حرفم رو برید و گفت: محسن خودت می دونی که پولش هست ولی...

گفتم: ولی چی؟

گفت: می رم جلوی مغازه ها و پیراهناشون رو می بینم. خوشمم می یاد اما تا می یام پام رو بذارم تو مغازه، پدری می یاد جلو چشمم که الان لباس نو رو تن من می بینه و جز آه چیزی نداره که برا بچه هاش ببره. محسن از خودم داره بدم می یاد. از اینکه بخوام هم درد این مردم نباشم بی زارم. نمی خوام تنهاشون بذارم...

گفتم: حالا یک پیرهن که...

شروع کرد شعر خوندن:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق                   که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمین شد بخیل                       که لب تر نکردند زرع و نخیل

بخوشید سرچشمه‌های قدیم                     نماند آب، جز آب چشم یتیم

... 


پی نوشت:

ما موندیم و وجدانمون. بریم سیب بچینیم یا...

خدا...

۶ نظر ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۰:۳۱
محسن زارعی

بسم سید السادات


یه
ستاره؛ دو ستاره؛ سه ستاره
....

لاله اشکاش رو پاک کرد و پرسید: چرا ستاره می شماری شازده؟

شازده کوچولو پرسید: ستاره ها قبلش چی بودن لاله؟

لاله گفت: این ستاره ها همه شهیدند و به احرام طواف چشمان اربابشون نشستند.

شازده: احرام چیه؟

لاله گفت: یک مرحله از طاعته که در اون بعضی چیزها تا یک مدت به آدمها حروم می شن.

شازده: مثلا چی؟

لاله گفت: مثلا زندگی، مثلا آب، مثلا معجر؛ اصلا همین سر...

شازده: مزد این کارا چیه لاله؟

لاله گفت: خیلی ها برای مزد کار نمی کنن. مرام اربابشون اینه.

شازده : خوب طواف چیه پس؟

لاله: همین به دور چیزی گشتنه، قربون قدوبالاش رفتنه، در راهش دست و سر دادنه، به خاطرش به خرابه ها رفته، راضی به رضای رفیق بودنه...

اشکای شازده تو چشماش داشتن لی لی بازی می کردن. دوباره پرسید: ارباب همه ستاره ها کیه لاله ؟

لاله داغ شد. کبود شد. سرخ و سیاه. بغض گلوش رو گرفته بود. به سمت طلوع نگاه کرد و شروع کرد به شمارش:

یه ستاره؛ دو ستاره؛ سه ستاره....




۵ نظر ۳۰ آذر ۹۱ ، ۱۱:۱۶
محسن زارعی

بسم سید السادات

هو السلام


رشته ما ریاضی بود نه صرف افعال ماضی
و عشقمان خدا بود نه سخره کردن و بازی
چه کنیم که ادبمان را نچرباندند؟
و چه کنیم که زبانمان را نچرخاندند؟
قلممان هم تازه داشت جان می گرفت که ذبح کردیمش به پای حلال و حرام
دستمان هم تازه داشت می نوشت که رهایش کردیم میان مجلس سینه زنی
حالا که دنیا وفا ندارد، ما چرا بی وفا نشویم؟
گم می شویم از میان شاعران نامی و کسانی که دوستشان داشتیم و نداشتند، دوستمان.
رها می شویم میان گریه ها...
اگر شعرهایمان بد بود به بزرگی نام حسین ببخشید






ولی عصر عج

۷ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۲:۵۴
محسن زارعی

بسم سید السادات

هو السلام


سال دوم ابتدایی. مادرش به ناحق کتکش زده بود. رفته بود پشت رخت خواب ها و با مدادی که تازه خریده بود روی دیوار شروع کرد به نوشتن.
من غمی دارم از غم دنیا؛
حرف مرا کسی باور ندارد
مرا می زند؛ مرا می کشد...
عیبی ندارد؛ مادری مادر...
مادر که این ابیات را دید با چند عدد دمپایی ذوق سوزمان کرد تا عبرتی شود و بر دیوار مشق نکنیم. بعدتر آمد و یک سبد بوسه هدیه آورد که: پسرجان ادامه بده؛ اما لطفا نه روی دیوار....

زمان گذشت و تو قد خمیده شدی...
می خواهم روی دیوار دلم  برایت شعری بنویسم...
نفسی مانده دنبالمان کنی؛ مادر؟

{لبخند - سوز - خاطره}

حضرت زهرا سلام الله علیه

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۲:۴۰
محسن زارعی

بسم سید السادات

هو السلام


بچه شری بود. دهانش هم که چفت نداشت. همراه خودش ورق که هیچ؛ قلیان میوه ای آورده بود که در بین راه و بین الحرمینت صفا کند.
ولی به ورودی ضریح که رسید؛ سرش را به چارچوب درمی زد. از پیشانیش خون فواره زد.
مجنون شده بود!!!
خوب قربون شکل ماهت؛ حسینیه راه انداختید یا دارالمجانین؟


(خاطره تلخی که به با معجزه برادر بود...)


امام حسین ع

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۲:۳۷
محسن زارعی