راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهدا» ثبت شده است

به احترام صبرت تمام قد می ایستم. همچو سروهای تازه روئیده. یا که چون سرو قامتی که لقمه هاش اشک روضه هات بوده و سهم مادریت استادیش، تاکه پری تکان دهد و دور شود از سرزمین دل بستن ها. پرستو با واژه قفس انس ندارد، با سکون و پابست شدن هم نیز. تعلق در کنار پریدن، بی مفهوم ترین واژه تاریخ است و تاریخ را شهید مفهومی دوباره داد؛ مفهوم آبروی. مردان تاریخ از دامان تو به معراج می روند و تو خود مسیح دلیرانی...

پرواز به حق، زادگاهش از چشمانی است که اکنون بر کرانه خاطرات متلاطم مادرانگی تو ایستاده و بزرگترین لغت نامه ی صبر است، دریای انتظار. چه شبها که در حریم خانه ات نجواها به یاد لالایی آن روزها به گوش نرسید و چه دل مویه ها و دلگویه هایم که ذکر داغ تو نگشت؟ گریه هایت را دوست دارم، می شویدم، نه مرا که همه ی کوچه های شهر را .

عقل را راهی نیست در منطق طاق تو. درختان باغ زندگی خلق، زیر نور تو جوانه های شهامت می زنند و لیک درخت زندگی تو، روز به روز سرفرازتر؛ قامتت اما چقدر مادرانه به کمان تشبیه می شود.

سایه ات از سر این لحظه ها  کم مباد. می خواهم به احترام نگاهت سکوت کنم و به احترامت تمام قد بایستم، ای مقتدای زانوان در غبار فتنه های زمان. دایرة المعارف خوبی هائی تو، ما نیزمحتاج معنی شدنیم، نیازمند هویت.

غیر درس آموزان مکتب زینب(س) را، کجا این تاریخ سراغ دارد: چنین همراه ترنم مهر،آیین رادمردی، در گوش طفل خویش زمزمه کردن؟ دل کندن از سربندهای سبز و سرخ سخت است، مگر وقتی که با خدای خویش بساط معاملت پهن است. راه مدرسه ی کودکان این بلاد، از باغهای سبز شهادت است، جویبارش خون برادرانمان و انتهایش یک بی انتها: به نام کرببلا...

 مادرا، اسطوره ام، بر لغات بی جان خود اکسیر عظمت تو می پاشم. جمله ها به حق مدیون کوی تواند و تو چقدر مهربانانه، ما و حتی آرامش را آرام می کنی. به تو می‌اندیشم که اندیشه‌هات، چگونه مسلک محمدی(ص) زیستن،  زینبی(س) بودن و حسینی(ع) شدن را به من یاد می دهد.

خدا را شکر باید کرد که عمری است شلمچه ی چشمانت را مرزی تصویر نیست ، کربلائیان را اذن دخول می دهی هر بار. آئینه ها وام دار ترینانند به روح بلند شما.این روح بهانه اش اتصال به فرزند است، در حقیقت متصل به روح ثارالله(ع) است؛ غرق ذات احدیّت.

ای سیب، شمع، تسبیح و برکت دولت ما...، به کهن درخت عمر تو خوشند، دانه‌ ها و جوانه ی امید. ما به سوی افق های دید تو پرواز می کنیم، تو که خود ذکر اعظمی میان ادعیه ها.

ای مختصر شده مفهوم تمام پاکی هاست چادرت، فخری است از اینکه راهنمای این قبیله توئی. ما مسلمانیم، زاده ی اشکهای تو...


پی نوشت:

کلیه هامان در رهت!



۰ نظر ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۲۱
محسن زارعی

بسم سید السادات

دانشگاه مثل عروسی بی قرار بود.مشتاق شوی خویش. به آرایش نشسته و سر و دست مزین به خضاب اشتیاق.

باد، غمزه کنان دوباره ریسمان ها را به رقص در آورده و صدای خنده ی پلاکها در ذهن یاد زنگوله ی گله های آن چوپان پاک دلی را تداعی می کرد که این تن خاکی و متصل به خاک را به چرای عرفان و آسمان می برد. هر از چندی گلدسته ها کِلی می کشند و اذان می گویند...

یک، دو، سه... چند وجب بیشتر که خاک از چهره غبار آلود زمین پاک کردند، هم بستر آماده بود و هم حال و هوای دوستان. می رفتند درون قبر و کیسه های سوغاتشان پر از اشک می شد. تو گوئی هوای بهشت، حبس سینه ها شده بود. دعای عهد زیر لب ها بود و «صراحی در دست». چه خاطره ای شد و چه وصل و وصالی.

چشم و دلها به رقص نشستند و بغض گلوی آمال را می فشرد. حب این بچه ها شهادت بود. وقت آن بود که تاریخ بشناسد سربازان حسین(ع) را. آنان سیمرغانی هستند ، که با آتش گرفتن مادر، زاده شده اند. ولی سیمرغ کجا و جبروت شهید کجا؟ آری...هو حیّ، قسم به عاشورا.

 چگونه شب گذشت و رسیدیم به صبح را، تاریخ تو گواه باش...

***

دلها بی قرار. دستها می لرزید و گریه ها برای آمدنش لحظه شماری می کرد. همه با داماد مثل اینکه عهد اخوتی بستند. مادری اما.

انتظار هنوز هم برای خیلی ها شیرین است. هنوز هم خیلی ها منتظرند. بشریت که به کنار. مادران اما.

***

به روی دستها و طره های شهید، نقل صلوات پخش می کنند اینگار... شهید را آوردند آن زمان که گلدسته ها اذان می گفت. چه نمازی؛ امام جماعتمش شهید...!

و مگر می شود نام شهید آورد و شهید دیدید و برای سالارشان(ع) گریه نکرد؟هیهات...

بعد از اشک می گفتم: کدام دفتر ثبت ازدواج پاک تر از این همه قلب و کدام شاهدانی چنین صدیق. نام حسین(ع) حزن دلهاشان و چادر مادر اوج قسم هاشان. سالها قامتشان خمیده است و گلوشان ز بغض سقیفه، بریده.

 شوری کردند، حسین حسینی و چه خوب که «گمنام» مهریه عطر سیب آورده. لباس ز گلبرگ نرگسان قامتش و گوئی مادرش از دور می رسند انگار. عاقد بیاورید که بوی یاس می آید...  

کدام دلی به راستی این همه قرب داشته و کدام دست این همه آبروی که التفات چادر خاکیشان نظر به ما افکند؟ عطر تن کدام صاحب نفسی است که اینقدر اتصال به بوی یاس داشت؟ من که خود هنوز مدهوشم...

چشم ها گریان و مادران فغان؛ حزن و آه صورتی را به خاک می مالید... نام حسین حتی شهید را هم بی قرار کرده بود آخر. اندک اندک می رسیدیم به اوج خاطره ها.شهادتین شروع می شد...

می شنیدیم از زبان دل که فرشته ها دارند از آن بالا تند و تند عکس می گیرند. شوری در اوج گریه میان چشمها پاتکی زده بود. ولی نمی دانم چرا؟؟؟

چرا خدا صحنه های خیلی تلخ را، همیشه برای خود کنار گذاشته است:

پیرمردی بود و قاب عکس و سکوت خاطره هاش...

***

دانشگاه مثل عروسی بی قرار بود.مشتاق شوی خویش.

مادری اما...



شهید

شهید



۲ نظر ۲۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۵۴
محسن زارعی
خواهد آمد وعده ات نزدیک ای جانان من
دست من در دست تو

حرکت به سمت آسمان

/شهید خرازی/


شهدا

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۳:۱۶
محسن زارعی

* سهام عدالت:


رکوع بود و قنوت و سجده
؛
سهام عدالتش از جنگ



شهداشهداشهدا

۱ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۳:۱۴
محسن زارعی

* عمر:


راست گوش بر زمین نهاد
ضربان قلب را شمار کرد...
گفت:
زمین؛ عمر خود کرده دوست 
زندگی دیگر؛ آرزوست 

/شهید بهشتی/

شهدا

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۳:۰۳
محسن زارعی

* سفارشی:


جانمازش را برایم به یادگار گذاشت...
؛
خدا، برایش جانماز خویش پهن کرده بود


/سلمان فارسی/

یاران پیامبر

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۲:۱۰
محسن زارعی

بسم سید السادات


وقار سر تعظیم فرو آورده بود برایش، در راستای نور...

تفنگش به دوش، در انتظارش بود. وضوی لبخند به دست داشت. هم دردش درد بود و هم علاجش. خسته بود، زمین خود را به پاهاش می کشید. نکرد عزایی و آهی -جز به زمانی- که شب به رخت عزا نشست. نکرد خنده -جز به زمانی- که خاک صورتش را شست، زیر بوسه باران. خیلی دوستش داشت و به حق مسیح خاطره هایش بود،باران... شب های عملیات، کارون، خرمشهر، بچه های گردان، همان هایی که زیر باد رقص کنان لبیک گفتند و احرام کربلا بستند. موج، جسمش را سینوسی کرد و خانه نشین.

او را برای زندگی کردن نیافریده بودند. کویر جایی برای زندگی نبوده است. او دلش شبه کویر بود؛آباد، ساده و یک رنگ. خدا می رویید و خدا می رویاند در زمینی به وسعت آسمان... آسمان دلش هم همیشه آبی بود. این سقف بود، شش دانگ به نام اربابش. همیشه دوست داشت سایه ارباب بالای سرش باشد، بالای بالا. از ارباب دور که می شد میلش تنها به پرواز بود. تقدیر اما اینبار، بال و پرش را شکست؛خندیده بود ولی، بسیار خسته بود. زمین خود را به پاهاش می کشید.تفنگش به دوش...

هو الحافظ...!


خداحافظ رفیق


پی نوشت: شاید صلاح به رفتن باشد تا ماندن، برای شهید...

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۱:۰۴
محسن زارعی