راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

حاج آقایی داشت می گفت: بعضی ها می آیند با ازدواج نیم دینشان را کامل کنند و همان نیمه اول را هم از دست می دهند! و من بیشترین بودم از آنهایی که به این جمله معتقد بودند.

اصولاً چیزی به نام شریک زندگی وجود ندارد تا کسی شریک زندگیتان نشده باشد و چیزی به نام احترام به همسر وجود ندارد تا کسی همسرتان نشده باشد!

دعای سمات را اگر می خواهید دو سال هر جمعه بخوانید به قصد رفع ظلم، باید اول ببینید ظلم کجاست و ظالم و مظلوم کیست! جالب است که گاهی ظالم ترین فرد به خودمان کسی است که مهربان ترین می پنداریمش(مثل خود خود خودمان).

خیلی از ماها خیلی کارهای خوب می کنیم اما برای چه؟ آیا صرف خوب بودن یک کار کافی است؟ اصلاً از کجا معلوم فلان تاثیر و عکس العمل خیر، حاصل عمل خیر دیگری باشد؟ اصلاً خیر و شر را چه باید تفسیر کرد و چه خیری خیر است و چه شری شر؟

رجب رفت و شعبان هم، یک رمضان باقی مانده فقط!

این روزها یاد تابستان دو سال پیش می افتم که آنقدر فشار زندگی داشت پخته ام می کرد که وقتی گفتند پسر عمویت تصادف کرد و رفت حتی یک قطه اشک از چشمانم نیامد و حتی وقتی گفتند داییت سرطان گرفت و مرد هم همچنین. اما الان چقدر دلم می خواهد یک زنگ می زدم به یکیشان و برای رفتنشان یک عمر گریه می کردم.

مرد و گریه اما...

اما چی؟

اما اینکه مرد را نساخته اند برای گریه. ساخته اند برای خم شدن و پیر شدن و موی سپید شدن و یک تاریخ سکوت. به قول زن مختار:

- چند وقت است به آیینه نگاه نکرده ای؟ موهای سر وصورتت دارد همرنگ دندانهایت می شود.

- به نظرت نشان چیست عمره؟

- ... مردان بزرگ زیر بارهای بزرگ کمر خم نمی کنند. موی سپید می کنند. تو غم عدالت داری مختار. پس به خودت ظلم نکن و کمی هم به فکر خودت باش.

...

اما نمی شود. وقتی می شود به فکر خود بود که در خود بود و با خود بود. خودیت من را دزدیده اند به دروغ. بیچاره دزدها! نمی دانند که به کاهدان زده اند.


پی نوشت: یک عمر غربت چقدر می توانست برایم ثواب داشته باشد اگر با گناه نمی سوزاندمشان!
پی نوشت: چقدر خوبی بدی است که آدم عاشق نباشد! یعنی شده باشد مثل چاههای نفت مسجد سلیمان؛ آنچنان عشق وجودش را استثمار کرده باشند که حتی عشق به خدایش هم به یغما رفته شده بیند!
پی نوشت: قلمم چقدر کثیف است. چقدر سیاهم و روسیاه.

۲ نظر ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۴
محسن زارعی

آدم را خدا خلق کرد برای عبودیت، برای تواضع، برای ادب و برای امتحان. خدا دوست دارد که بنده هایش همیشه برنده باشند و یا لااقل بازنده ی آزاده، بازنده تواب، بازنده عاشق. این زن زهیر نبود که زهیر را راهی مسیر شهادت کرد، عشق بود. عشق به خدا تنها عشقی است که خیانت نمی کند، دلت نمی شکند، دست می گیرد، عطشت می دهد و سیرابت می کند به شهادت و سپس خود خونبهایت می شود. انسان خون بهایش خداست و کمتر از خدا قیمت گذاشتن، بی حرمتی به وجود آدمیت ِ نفخت فیه من روحی است.

و خدا و متعلقاتش آن ذات های اقدسی هستند که چشمهای کور هم می تواند به خوبی ببیندشان و تشخیصشان دهد. نیاز نیست حتماً عالمی دستتان را بگیرد یا شریکی برای زندگیتان متصور شوید که شما را ببرد لب چشمه و بگوید این خداست. خدا مثلی بی مثال است که در قیاس ذهن کور من مثلاً مثل هواست. یعنی که هست بودنش هستمان کرده و اگر نبود اصلاً نمی شد بودن را(و با این فرق که او با نبودن هم بودنمان می کند!).

نمی بخشم! شاید این کوتاهترین جمله ای باشد از خرمشهر دلم که این روزها مثل سوم خرداد 61 دیگر نه نشانی از خرم بودن دارد و نه شهر بودن. دروغ، بی حرمتی، بی حیایی، تجاوز، گناه و هزار یک سیاهی دیگر، فشاری به قلبم می آورد که مگر نه این شهر بود که سیاهیش فقط بوی عزا می داد و چادر خاکی؟

مقصر هم منم و هم شما! منی که دچار منیت و خود بینی شدم و شما که گذاشتید حرف امام بر زمین بماند و شبانه از خیمه خرمشهر من رفتید و گذاشتید خنده و عبادات جهان آرایی من شهید شود.

خرمشهر را خدا آزاد کرد، نه سرداران دیپلماسی و نظامی؛ دل ما را هم همین. 

این مجازی آباد را پابستی است با هزار توجیه که خود مجازکارانش بیشتر دربند خودند تا بند گشایی!


حقیر بی تقصیر و مقصر هم به عنوان امام امت کشور خود، تمام 19000 اسیر فتح حاضر را به خدا می سپارم؛ آزادید به شروطها. اما بدانید که کامل کامل بخشوده نشده اید. چرا که چشم تاریخ هنوز به دیوارهای خرمشهر نگاه می کند، به آن مسجد زخمی اعظم که جای جایش نقش تیرهای دروغ و گناه دارد. استغفار کنید از این همه ظلم و آن تجاوزهایی که خدا می داند چه آسیب هایی در شکم زندگی من، آبستن دارد. پناه بر خدا!


و اما شروطها:

  • چنان زندگی کنید که خدا خوشش آید. زیر منتِ لطفِ دولتِ من نیستید. همه وام دار کوی فاطمه (س) اند.
  • این دنیایتان را آزادیِ خیالتان دادم تا ناامیدی از بخشش خدا، بهانه رشد و کمالتان نشود. چنان شوید که وقت شکایت در قیامت، مادر سادات(س) اشاره ای کندم و ببخشمتان به گوشه چشمی.


پی نوشت:

تا سالها و شاید هم آخر عمرم، من باید از این ضربات بسوزم و قلبم به درد آید و به روی خودم نیاورم. این که بگویم بخشیدم و قلبم بگوید نبخشیدی می شود دروغ. من از دروغ متنفرم. از دروغ متنفرم. متنفرم. 

ولی قلب ها به دست خداست. به خدایی چنگ بزنید که صاحب همه قلب هاست. او بخواهد می شود.


پی نوشت:

شرمم آمد که خدایی که این همه عزیز است و قادر است را بعضی ها طوری نگاه کنند که اینگار نمی تواند گناه آنان را ببخشاید. خواستم نشان بدهم که خدای من در همه حال نظر به لطف هم دارد حتی برای سیاهی مثل خودم. از نفرین هایم برای بعضی ها گذشتم و آه هایم را سعی می کنم نشانی باشد برای عشق وصال به خدا و شکوه ام به او از دنیا. حالا نوبت شماست که در زندگی به خدا نشان دهید چقدر لایق این محبتید!


پی نوشت:

واقعاً سخت است یک دنیا حرف نگفته که قلبم را به درد می آرد. آه.. خدایا گوشم کن و مرا بکش به عشقت زود. 

حق...


۱ نظر ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۰۳:۰۲
محسن زارعی

مردى در بصره برابر امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست و گفت: «یا امیر المؤمنین! حال برادران دینى را به ما خبر ده»

حضرت فرمود:

«برادران دو دسته‏اند: برادران مورد اعتماد و برادران خنده‏ رو. اما برادران مورد اعتماد، دست و بال و اهل و مالند (که انسان را یارى کنند و زیان و آزار را از او بگردانند) پس هرگاه به برادرت اعتماد پیدا کردى، مال و بدنت را به او ببخش و با دوستان با صفایش صاف باش و با دشمنانش دشمنى کن، و راز و عیبش را بپوشان و نیکیش را آشکار کن و بدان اى پرسنده که اینها از کبریت احمر کمترند.


و اما برادران خنده‌رو، تو! از جانب آنها به  لذت خود میرسى، (و آن لذت معاشرت و مصاحبت با آنهاست) پس این را از آنها مبر و بیش از این هم از دل آنها مخواه (توقع صفا و یک دلى از آنها نداشته‏ باش) و از خوشروئى و شیرین زبانى خود آنها را برخوردار کن تا آنجا که آنها تو را برخوردار کنند.»

*

*

امام علی(ع):

مؤمن اگر خاموش است سکوت او اندوهگینش نمى‏ کند و اگر بخندد آواز خنده‏ او بلند نمى‏ شود و اگر به او ستمى روا دارند صبر مى‏ کند تا خدا انتقام او را بگیرد.

*

*

*


پی نوشت: دلم یک بغل گریه سیر می خواهد. حتی خدا هم از شکستن دل من کیف می کند! چرا؟

پی نوشت: حال من خوب است مثل حال گل / حال گل در دست چنگیز مغول.

پی نوشت: به هیچکس نیازی نیست. من و خدا، شما همه!

پی نوشت: روزی خواهد آمد که من و تو...

۰ نظر ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۴
محسن زارعی

از امام رئوف(ع):

لا یکون المؤمن مؤمنا حتی تکون فیه ثلاث خصال ، سنة من ربه ، و سنة من نبیه ، و سنة من ولیه . فاما السنة من ربه فکتمان سره ، و اما السنة من نبیه فمداراة الناس ، و اما السنة من ولیه فالصبر فی البأساء و الضراء

مؤمن ، مؤمن واقعی نیست ، مگر آن که سه خصلت در او باشد : سنتی از پروردگارش و سنتی از پیامبرش و سنتی از امامش . اما سنت پروردگارش ، پوشاندن راز خود است ، اما سنت پیغمبرش ، مدارا و نرم رفتاری با مردم است ، اما سنت امامش صبر کردن در زمان تنگدستی و پریشان حالی است.

                                                                                           اصول کافی ، ج 3


یأتی علی الناس زمان تکون العافیة فیه عشرة اجزاء : تسعة منها فی اعتزال الناس و واحد فی الصمت

زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن عافیت ده جزء است ، که نه جزء آن در کناره گیری از مردم ، و یک جزء آن در خاموشی است.

                                                                                                  تحف العقول



پی نوشت: می آییم، می بینیم، سکوت می کنیم، می رویم. زندگی یعنی همین! آخرش هم خداحافظ...

پی نوشت: چقدر دلم می خواست این سالها و ماهها و روزها، برای کسی چیزی بگویم که نگفته بفهمد گفته هایم را. دریغ! حتی همین وبلاگ هم محرمم نشد!

۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۰
محسن زارعی