راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

به احترام صبرت تمام قد می ایستم. همچو سروهای تازه روئیده. یا که چون سرو قامتی که لقمه هاش اشک روضه هات بوده و سهم مادریت استادیش، تاکه پری تکان دهد و دور شود از سرزمین دل بستن ها. پرستو با واژه قفس انس ندارد، با سکون و پابست شدن هم نیز. تعلق در کنار پریدن، بی مفهوم ترین واژه تاریخ است و تاریخ را شهید مفهومی دوباره داد؛ مفهوم آبروی. مردان تاریخ از دامان تو به معراج می روند و تو خود مسیح دلیرانی...

پرواز به حق، زادگاهش از چشمانی است که اکنون بر کرانه خاطرات متلاطم مادرانگی تو ایستاده و بزرگترین لغت نامه ی صبر است، دریای انتظار. چه شبها که در حریم خانه ات نجواها به یاد لالایی آن روزها به گوش نرسید و چه دل مویه ها و دلگویه هایم که ذکر داغ تو نگشت؟ گریه هایت را دوست دارم، می شویدم، نه مرا که همه ی کوچه های شهر را .

عقل را راهی نیست در منطق طاق تو. درختان باغ زندگی خلق، زیر نور تو جوانه های شهامت می زنند و لیک درخت زندگی تو، روز به روز سرفرازتر؛ قامتت اما چقدر مادرانه به کمان تشبیه می شود.

سایه ات از سر این لحظه ها  کم مباد. می خواهم به احترام نگاهت سکوت کنم و به احترامت تمام قد بایستم، ای مقتدای زانوان در غبار فتنه های زمان. دایرة المعارف خوبی هائی تو، ما نیزمحتاج معنی شدنیم، نیازمند هویت.

غیر درس آموزان مکتب زینب(س) را، کجا این تاریخ سراغ دارد: چنین همراه ترنم مهر،آیین رادمردی، در گوش طفل خویش زمزمه کردن؟ دل کندن از سربندهای سبز و سرخ سخت است، مگر وقتی که با خدای خویش بساط معاملت پهن است. راه مدرسه ی کودکان این بلاد، از باغهای سبز شهادت است، جویبارش خون برادرانمان و انتهایش یک بی انتها: به نام کرببلا...

 مادرا، اسطوره ام، بر لغات بی جان خود اکسیر عظمت تو می پاشم. جمله ها به حق مدیون کوی تواند و تو چقدر مهربانانه، ما و حتی آرامش را آرام می کنی. به تو می‌اندیشم که اندیشه‌هات، چگونه مسلک محمدی(ص) زیستن،  زینبی(س) بودن و حسینی(ع) شدن را به من یاد می دهد.

خدا را شکر باید کرد که عمری است شلمچه ی چشمانت را مرزی تصویر نیست ، کربلائیان را اذن دخول می دهی هر بار. آئینه ها وام دار ترینانند به روح بلند شما.این روح بهانه اش اتصال به فرزند است، در حقیقت متصل به روح ثارالله(ع) است؛ غرق ذات احدیّت.

ای سیب، شمع، تسبیح و برکت دولت ما...، به کهن درخت عمر تو خوشند، دانه‌ ها و جوانه ی امید. ما به سوی افق های دید تو پرواز می کنیم، تو که خود ذکر اعظمی میان ادعیه ها.

ای مختصر شده مفهوم تمام پاکی هاست چادرت، فخری است از اینکه راهنمای این قبیله توئی. ما مسلمانیم، زاده ی اشکهای تو...


پی نوشت:

کلیه هامان در رهت!



۰ نظر ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۲۱
محسن زارعی

بسم سید السادات

                               

برادرم گالیله جان سلام....

امیدوارم جایت در بهشت خوب باشد... که شهید سعید است و شهادت سعادت...

یک سوال از شما دارم لطفاً در عالم مکاشفه امشب به من جواب بدهید...خدا خیرتان بدهد...

اگر شما کشف نمی کردید که زمین گرد است و به دور خورشید می چرخد آیا گرد نبود و نمی چرخید؟؟؟

آنوقت که کلیسا شمشیر بر گردنتان نهاد و اشهد!!! خود گفتید آیا با پس گرفتن ِ حرفتان زمین از چرخش ایستاد؟؟


برادرم... اینجا در دنیای ِ علم و حتی دانشگاههای اسلامی می گویند تاریخ ولایت علی(ع) را در مقام مقایسه با سید علی نهادن غلط است. می خواهم بدانم اگر این اصل را بی خیال شویم، آیا سید علی خورشید نیست؟؟؟ آیا ملائک به دورش نمی چرخند؟؟؟


راستی شنیده ام ابوریحان ِ خودمان بود که اول کشف می کند که بله، زمین به دور خورشید می چرخد ؛ اما به علت ِ زحمت ِ شما برای مبارزه با جاهلین زمانه ، اسم شما در تاریخ گرامی داشته می شود...

لطفاً حتماً قید بفرماییدبا توجه به جهل امروزه، بازار گرامی داشتن ها آن طرف چطور است.

منتظر پاسختان خواهم ماند.


                                                                                    سایه ی مقام عظمای ولایت مستدام باد

                                                                                 محسن زارعی

                                                                               6 اسفند 1391



پی نوشت:

البته این نامه را دو سال پیش نوشتم. خواستم بگویم جبهه من مشخص است، چه جد و چه طنز.


۱۲ نظر ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۴۳
محسن زارعی

زانوی شلوارش له شده بود. پیراهناشم که...

گفتم: پسر خوب چرا نمی ری یک شلوار خوب بخری، برای روحیت خوبه ها. پولش رو...

حرفم رو برید و گفت: محسن خودت می دونی که پولش هست ولی...

گفتم: ولی چی؟

گفت: می رم جلوی مغازه ها و پیراهناشون رو می بینم. خوشمم می یاد اما تا می یام پام رو بذارم تو مغازه، پدری می یاد جلو چشمم که الان لباس نو رو تن من می بینه و جز آه چیزی نداره که برا بچه هاش ببره. محسن از خودم داره بدم می یاد. از اینکه بخوام هم درد این مردم نباشم بی زارم. نمی خوام تنهاشون بذارم...

گفتم: حالا یک پیرهن که...

شروع کرد شعر خوندن:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق                   که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمین شد بخیل                       که لب تر نکردند زرع و نخیل

بخوشید سرچشمه‌های قدیم                     نماند آب، جز آب چشم یتیم

... 


پی نوشت:

ما موندیم و وجدانمون. بریم سیب بچینیم یا...

خدا...

۶ نظر ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۰:۳۱
محسن زارعی