راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

هنوز هستم؛ ولی در وهم، در خیال. قلبم هنوز می تپد؛ ولی از درد، از غم.

نه ورزش دوای درد من است، نه تو.  نه عبادت آرامم می کند، نه تو.

بدم می آید که ترحم به حالم کنند اما باید بکنند و نمی کنند. و نمی خواهم.

خدا بزرگ است و گناهان من. و دردهایم بیشتر.

روزگارم می گذرد، می گذرم. عشق اما، کجاست؟ کو؟

بدم می آمده از اینها که خرج می کنند که بگویند دیگران نمی توانند خرج کنند؛ حتی اگر نخواهند. و می آید هنوز.

و این روزها پراست همه جا از خرج عشق با همین مضمون. که بگویند دیگران نمی توانند، فی المثل خود من. هرگز، شاید.

و مثل آن وقتها که تا لباسمان کهنه می شد دلمان را وعده ی آمدن عید می دادیم، می دهم وعده که زمین را مستضعفان وارث خواهند شد، و خواهند شد.

دلم اما. روحم اما. نفس های خسته ام. حتی قلب سیاهم اما.

گفتم که از خرج کردن بدم می آید و خرج شدن. اما گاهی مفهوم فرق دارد و می کند. زندگی من خیلی خیلی بیهوده خرج شد، و عشقم، و محبتم، و قلبم، و دینم.

گفتنش و گفتن هایم چه دردی دوا می کند؟ درد بزرگ کننده انسان است و کشنده.

 این روزها اما دنبال آرامشم، حتی شب ها. 

و اینکه بگویم و بنویسم که چگونه ام فقط قلب ها را به درد می آورد، چه دردی دوا می کند، مثلاً الان؟

قلبم درد می کند و دارد. همین ما را بس است و کافیست، او.

حق



پی نوشت:
دلم می خواهد اینگونه بنویسم و ننویسم. قلبم درد دارد و می کند. اگر ناراحتی همگی نبود دست روی سینه ام می گذاشتم و گذاشته ام؛ و آنقدر می گفتم قلبم، قلبم، که...
پی نوشت:
عزیز دلم، برادر زاده ام، تنها هشت ماه دارد و مشکلی قلبی. مادر هم ندارد. قرار شده تا دلش را نشکنیم و تا می شود بخندانیمش. من اما...
پی نوشت:
نا امیدی گناه کبیره است و من حتی از آینده گنه کارم. می آیید و می آئی و می خوانید و می خوانی. که چه؟ من که حلال کردم، اما خدا نکند! نگران چه اید؟ بروید..
 اینقدر به نام نگرانی عاشقم مباشید. رهایم کنید از عشق، به حال خودم. می شود، می توانید؟ بروید..
۰ نظر ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۴
محسن زارعی

از کودکی، عسل را بسیار دوست داشتم. این، شاید، یک قطعه خیال خالص ِ چسبنده ی شیرین ِ طلایی رنگ بود. کودکان ِ کم سال، قدرت ِ انتخاب ندارند. کودک، عاشق مادر نیست، محتاج مادر است. عشق، احساس و کلامی کودکانه نیست. یک قطعه خیال ِ خالص ِ طلایی به نام عسل را دوست داشتم، و بعدها، این دوست داشتنی ِ خیالی، گرفتارم کرد.

زمانی عسلی خریدم که عسل نبود. دلم شکست. برانگیخته شدم. در به در به دنبال ِ عسل اصل گشتم، نیافتم. عسل فروشان، پیوسته فریبم می دادند. عسل فروشان، چیزی را می فروختند که «مثل ِ» عسل بود. دلم بیشتر شکست. دلم برای کودکی هایم سوخت. دلم برای خلوصم سوخت.

نمی خواستم از کودکی تا نوجوانی، تا جوانی تمام، چیزی را با لذت، یک لقمه هر صبح، در دهان نهاده باشم که دروغ بوده باشد. هرجا که رفتم، حتی کنار بسیاری از کندوها، عسل ِ راست نیافتم، و زنبوران ِ بی شماری را افسرده و متاسف یافتم، و گریستم.

برای ساختن ِ یک جهان ِ جَعلی، که در آن هیچ چیز، همان چیزی نباشد که باید، گروهانی از آدم ها، سرسختانه تلاش کرده اند؛ و ایشان، به احترام ِ همین تلاش ِ جان فرسای غول آسای کمرشکن، دَمی به صداقت بازنخواهند گشت؛ دَمی.

روزی زنبوری به من گفت: به ما آموخته اند که عسلی بسازیم که از جنس شیره ی گل ها نباشد و فشردهی عِطر ِ گل ها را در خود نداشته باشد.

-   اگر عسل واقعی بسازید اعدامتان می کنند؟

-   اعدام؟ چه حرف ها! در میان ِ همه جانوران ِ جهان، فقط انسان ها اعدام می شوند-به وسیله انسان ها. دیگر هیچ جانوری اعدام نمی شود، و نمی کند.

اگر...

... نیاورده بود، من بخاطر آن که عسل فروشان، عمری فریبم داده بودند، ممکن بود خودکشی کنم یا عسل فروشان را قتل عام کنم، و اگر نکردم، به جای آن، در خلوت، بسیار گریستم، و، گریستم.



***



در راه مشهد بودم و مشغول خواندن یکی از کتاب های خاک خورده کتابخانه ام: یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی..

این کتاب عجیب حرف دلم را می خواند و می زد.

۱ نظر ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۴۰
محسن زارعی