راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

۷ مطلب با موضوع «رقص قلم» ثبت شده است

خرسی بزرگ خریده بود،

داد به فرشته کوچولوی زندگیشان.

به فرشته گفت: دخترم اینو بابا محسن خریده؛ بابا و خدا بیشترین کسایی هستن که من و تو رو دوست دارن.

حسابی با فرشته خاله بازی کرد. برا بهانه نگرفتنش، همه ناخن هایش را داد تا فرشته لاک بزند.

فرشته که خوابش برد، رفت و کمی آرایش کرد، کمی با خرس ولنتاین پارسالش در خیال بازی کرد

چادر نمازش را برداشت و شروع کرد نماز..

کنار جانمازش که خوابش برد، محسنش آمد..

سرش را بوسید و آرام توی گوشش زمزمه کرد: سلام همنفسم، سلام زندگیم، سلام مونس...

خندید و گفت: سلام شوهرم، سلام سرورم، سلام سرباز زینب، سلام شهید..




۱ نظر ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۲۲
محسن زارعی

بسم سید السادات

هوالسلام

کسی را می شناسم که شرمنده است از خوش ندرخشیدنش در صفحه صفحه ی انطباق، لیک اما خدا کند آدمها، در صفحه روزگار خوش بدرخشد.
«جهاد زن برای مرد» را به کارم نیست اما جهاد مرد برای خدا را چه؟ آن را هم بگذاریم فراموش شود؟ و تا کی قرار است مرشدها منتظر گفتن "فرصت" باشند و "رخصت" نخواهند مردان روزگار؟
بعد از این همه نبودم، بود شدم که بیایم و کمی برایتان فکر و خیال ببافم. خیالم مدتی است که می گوید جای به دست گرفتن واژه، بهتر است جاروئی به دست بگیرم و رفتگر شوم!

بنظرم که رفتگری نزدیکترین حرفه به جهاد عصر رسول خداست، عصری که دارد با تدبیر و امید اندک اندک محو می شود. تمام آدمها باید آن "سطلهای پر آب" را که قرار بود برای آزادی قدس ببرند، بفروشند و جایش یک جاروی خوب بخرند. تازه شاید به جای صادرات "کلید"، لازم باشد دولت چند تن غیرت از فلسطین وارد کند. فلسطین را دوست دارم. تنها کشوری است که تحریممان نکرد و آزادگی را، عزت و حسینی زیستن را دوباره از انعکاس حماسه صیادهایش به روح جوانانمان صادر می کند.
«بچه ها اگر شهر سقوط کرد، آنرا پس می گیریم، مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند»،«حاشا که بسیجی میدان را خالی کند»، اینها را جهان آراها و همت هامان یادمان دادند. خرمشهر را گرفتند مگر چه شد؟ درست که همان تدبیرهای پرامید شیوخ دهه شصت و هفتاد، گرد جنگ را با آب آبادی از صورت خرمشهر نشست اما، جمهوری اسلامی همانطور که بعدها آزادش کرد، روزی ایران را هم آزاد می کند، واژه ی آزادی را هم نیز.
آزادی را وقتی باید معنا کرد که مجلسی ها بیایند قانون بگذارند که یکبار هم که شده کتاب «آزادی معنوی» را کتاب دینی اول دبستانمان کنند و بیاییم و نگذاریم با سهمیه شهادت مطهری ها وارد مجلس و دانشگاهمان شوند!
از جارو می گفتم، همان جاروهائی که ریشه از درخت سبز تقوا دارند «و من یتق الله یجعل له مخرجا». همان جاروهائی که آشغالهای هر کوچه و برزن را پرت می کنند آن دورترها. دریغ اما که مردمان ما فریب تحریم تکنولوژی را فقط بخاطر این خوردند که تلوزیون داخلی و ماهواره ها "دست به دست هم داده به مهر"، گفتند: جاروی برقی های آمریکائی، تمام کوچه ها را اتوماتیک پاک پاک کند. و چه حیف که یادمان رفت دنیای اتوماتیک استکبار، هرگز معنی خون شهید را نمی فهمد، مفهوم غیرت را، قداست اشک سینه زنی که روی خاک این کوچه ها ریخته و یا حتی خاک پای یک سوار را. دنیای اتوماتیک دلش می خواهد عین فتنه انگیزان 88 همه چیز را ببلعد و محو کند. پاک پاک کردن در اصل، کار همان جاروهای بلندی است که ذکر شد. همانها که همت سحرخیزی صاحبانشان تا فلک قد کشیده است. همان رفتگران صحن آزادی، آنها که صحن قدس هستند و آنها که صحن انقلاب.
این رفتگران را نمی دانم، چرا لباس خادمی مکتب عبد بودنشان به سیاهی میل می کند؟ شاید کنایه ای است به لباس عزا بخاطر خون به ناحق ریخته ی حضرت سیدالشهدا(ع). شاید هم می خواهند همرنگ امثال من شوند و کلاغ را با کبوتر فرق ننهند. و شاید هم، به عزای دلهای سیاهی نشسته اند که تا خلیفة الهی فاصله دارد.
دلهای آدم ها یک حریم برای پناه می خواهد، یک صحن که گوش دل را شفای شنود سروش ملکوت دهد. باید شنفت زمزمه های ذکر جارو را. جاروها،کاری به غبار معنوی کوی و برزن ندارد.اگر اهل شوی،هم نوا با تو گوئی استغفار می کند.
دولت ما بیش از شعار تدبیر به شعار استغفار نیازمند است و مردم ما بیش از سفر اروپا به یک سفر مشهد و حتی خود من بیش از تحریم آمریکا باید از قطره قطره خون یک شهید بترسم و از مادری شهید حیا کنم...
شاید باید همتی کرد تا به دورانی بعد از اسلام بازگردیم. همانجاها که آمریکا هیچ غلطی نمی توانست بکند.همانجاها که موسیقی ملی ایران، ساز و نقاره امام رضا(ع) بود و به روزترین جوانانمان «ای لشکر صاحب زمان» می خواندند. باید حرفهای امام را لالائی خواب فاطمه، علی،رضا و همه ی بچه های نسل حاضر کرد. حتی اگر فصل بعد زمستان هم بود، ما به تمام شدن گرمی و سبزی تابستان و زردی و بنفشی برگهای پاییز معتقدیم. جهان اعتدال بهاری صاحب الزمانی می خواهد. به امید آزادی دوباره خرمشهر و سایر شهرهای ایران، از زندان جهل...



۷ نظر ۲۸ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۴۸
محسن زارعی

به احترام صبرت تمام قد می ایستم. همچو سروهای تازه روئیده. یا که چون سرو قامتی که لقمه هاش اشک روضه هات بوده و سهم مادریت استادیش، تاکه پری تکان دهد و دور شود از سرزمین دل بستن ها. پرستو با واژه قفس انس ندارد، با سکون و پابست شدن هم نیز. تعلق در کنار پریدن، بی مفهوم ترین واژه تاریخ است و تاریخ را شهید مفهومی دوباره داد؛ مفهوم آبروی. مردان تاریخ از دامان تو به معراج می روند و تو خود مسیح دلیرانی...

پرواز به حق، زادگاهش از چشمانی است که اکنون بر کرانه خاطرات متلاطم مادرانگی تو ایستاده و بزرگترین لغت نامه ی صبر است، دریای انتظار. چه شبها که در حریم خانه ات نجواها به یاد لالایی آن روزها به گوش نرسید و چه دل مویه ها و دلگویه هایم که ذکر داغ تو نگشت؟ گریه هایت را دوست دارم، می شویدم، نه مرا که همه ی کوچه های شهر را .

عقل را راهی نیست در منطق طاق تو. درختان باغ زندگی خلق، زیر نور تو جوانه های شهامت می زنند و لیک درخت زندگی تو، روز به روز سرفرازتر؛ قامتت اما چقدر مادرانه به کمان تشبیه می شود.

سایه ات از سر این لحظه ها  کم مباد. می خواهم به احترام نگاهت سکوت کنم و به احترامت تمام قد بایستم، ای مقتدای زانوان در غبار فتنه های زمان. دایرة المعارف خوبی هائی تو، ما نیزمحتاج معنی شدنیم، نیازمند هویت.

غیر درس آموزان مکتب زینب(س) را، کجا این تاریخ سراغ دارد: چنین همراه ترنم مهر،آیین رادمردی، در گوش طفل خویش زمزمه کردن؟ دل کندن از سربندهای سبز و سرخ سخت است، مگر وقتی که با خدای خویش بساط معاملت پهن است. راه مدرسه ی کودکان این بلاد، از باغهای سبز شهادت است، جویبارش خون برادرانمان و انتهایش یک بی انتها: به نام کرببلا...

 مادرا، اسطوره ام، بر لغات بی جان خود اکسیر عظمت تو می پاشم. جمله ها به حق مدیون کوی تواند و تو چقدر مهربانانه، ما و حتی آرامش را آرام می کنی. به تو می‌اندیشم که اندیشه‌هات، چگونه مسلک محمدی(ص) زیستن،  زینبی(س) بودن و حسینی(ع) شدن را به من یاد می دهد.

خدا را شکر باید کرد که عمری است شلمچه ی چشمانت را مرزی تصویر نیست ، کربلائیان را اذن دخول می دهی هر بار. آئینه ها وام دار ترینانند به روح بلند شما.این روح بهانه اش اتصال به فرزند است، در حقیقت متصل به روح ثارالله(ع) است؛ غرق ذات احدیّت.

ای سیب، شمع، تسبیح و برکت دولت ما...، به کهن درخت عمر تو خوشند، دانه‌ ها و جوانه ی امید. ما به سوی افق های دید تو پرواز می کنیم، تو که خود ذکر اعظمی میان ادعیه ها.

ای مختصر شده مفهوم تمام پاکی هاست چادرت، فخری است از اینکه راهنمای این قبیله توئی. ما مسلمانیم، زاده ی اشکهای تو...


پی نوشت:

کلیه هامان در رهت!



۰ نظر ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۲۱
محسن زارعی

بسم سید السادات

دانشگاه مثل عروسی بی قرار بود.مشتاق شوی خویش. به آرایش نشسته و سر و دست مزین به خضاب اشتیاق.

باد، غمزه کنان دوباره ریسمان ها را به رقص در آورده و صدای خنده ی پلاکها در ذهن یاد زنگوله ی گله های آن چوپان پاک دلی را تداعی می کرد که این تن خاکی و متصل به خاک را به چرای عرفان و آسمان می برد. هر از چندی گلدسته ها کِلی می کشند و اذان می گویند...

یک، دو، سه... چند وجب بیشتر که خاک از چهره غبار آلود زمین پاک کردند، هم بستر آماده بود و هم حال و هوای دوستان. می رفتند درون قبر و کیسه های سوغاتشان پر از اشک می شد. تو گوئی هوای بهشت، حبس سینه ها شده بود. دعای عهد زیر لب ها بود و «صراحی در دست». چه خاطره ای شد و چه وصل و وصالی.

چشم و دلها به رقص نشستند و بغض گلوی آمال را می فشرد. حب این بچه ها شهادت بود. وقت آن بود که تاریخ بشناسد سربازان حسین(ع) را. آنان سیمرغانی هستند ، که با آتش گرفتن مادر، زاده شده اند. ولی سیمرغ کجا و جبروت شهید کجا؟ آری...هو حیّ، قسم به عاشورا.

 چگونه شب گذشت و رسیدیم به صبح را، تاریخ تو گواه باش...

***

دلها بی قرار. دستها می لرزید و گریه ها برای آمدنش لحظه شماری می کرد. همه با داماد مثل اینکه عهد اخوتی بستند. مادری اما.

انتظار هنوز هم برای خیلی ها شیرین است. هنوز هم خیلی ها منتظرند. بشریت که به کنار. مادران اما.

***

به روی دستها و طره های شهید، نقل صلوات پخش می کنند اینگار... شهید را آوردند آن زمان که گلدسته ها اذان می گفت. چه نمازی؛ امام جماعتمش شهید...!

و مگر می شود نام شهید آورد و شهید دیدید و برای سالارشان(ع) گریه نکرد؟هیهات...

بعد از اشک می گفتم: کدام دفتر ثبت ازدواج پاک تر از این همه قلب و کدام شاهدانی چنین صدیق. نام حسین(ع) حزن دلهاشان و چادر مادر اوج قسم هاشان. سالها قامتشان خمیده است و گلوشان ز بغض سقیفه، بریده.

 شوری کردند، حسین حسینی و چه خوب که «گمنام» مهریه عطر سیب آورده. لباس ز گلبرگ نرگسان قامتش و گوئی مادرش از دور می رسند انگار. عاقد بیاورید که بوی یاس می آید...  

کدام دلی به راستی این همه قرب داشته و کدام دست این همه آبروی که التفات چادر خاکیشان نظر به ما افکند؟ عطر تن کدام صاحب نفسی است که اینقدر اتصال به بوی یاس داشت؟ من که خود هنوز مدهوشم...

چشم ها گریان و مادران فغان؛ حزن و آه صورتی را به خاک می مالید... نام حسین حتی شهید را هم بی قرار کرده بود آخر. اندک اندک می رسیدیم به اوج خاطره ها.شهادتین شروع می شد...

می شنیدیم از زبان دل که فرشته ها دارند از آن بالا تند و تند عکس می گیرند. شوری در اوج گریه میان چشمها پاتکی زده بود. ولی نمی دانم چرا؟؟؟

چرا خدا صحنه های خیلی تلخ را، همیشه برای خود کنار گذاشته است:

پیرمردی بود و قاب عکس و سکوت خاطره هاش...

***

دانشگاه مثل عروسی بی قرار بود.مشتاق شوی خویش.

مادری اما...



شهید

شهید



۲ نظر ۲۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۵۴
محسن زارعی

همیشه گرگ در لباس میش را در داستانها خوانده بودم اما به اطمینان، لباس شاهین بر اندام کرکس زار می زند. دل که کور گشت و چشم نابینا، دیگر فرقی میان قعر و اوج ، لهو و ذکر ، کفر و دین و شاهین و کبوتر نخواهد بود. عذابی عظیم است که روز به روز افزوده می شود و بشارت باد که روزی بشریت فاتح ثریای خویش خواهد شد.

با اینکه در تفسیر علوم حیوانی سریع ترین سقوط از آن شاهین شد اما آرزوی اهل معرفت هنوز هم پروازی به ارتفاع کبوتران سامراست. در حقیقت گنبد بهانه است و کبوتر به سوی لبخند دوست می گردد.

اصلاً کبوتر چیست؟ در آئین پرواز، آشیانه اگر طور شد،حتی کبوتر هم رسول می شود و پرده دار حریم ستر. و چه مهربان رسولی است آن کس که توهین به آشیانه اش کردند با انفجار موسیقی رپ...

و این روزها همه ی فکر که سامرا می شود، بهتر می بارد اشکهایت به پای حدیث «کل ارض...»

وقتی شیر، رام خاک پایت شد دیگر روضه ای ز هماوردت را چه می خواهیم؟ وقتی که هادی لقبت شد، شمشیر برای چه؟ نجرانیان خوب می دانند که شما «انفسکم» هستید و یهودیان که شما «حیدر(علیه السلام)»...؛ امام دهمید؛ دوازدهمین خورشید از چهارده معصوم؛ کن فیکونی که عالم، به یک «قد قامت ِ » قائمش بند است.

خود فرموده اید که «حکمت در نهاد فاسد اثر نمی کند» ، برای بی نهاد و بی بنیاد اسب ادب زین نمی کنیم؛ اما چه کنیم با نمک مهرتان؟ بغض و اشک رسالت کتابت را ز ما به میراث برده اند و در مظلومیتتان آه هایمان گواه. خدا به سخره گیردش و «یمدّهم فی طغیانهم یعمهون». مادرش در عزایش باد که کل یوم بود دیروز و امروز بر سر سفره ی شراب، قرآن خواندنتان تا به اینجا بلند بود. شیرش حرام که هنوز هم نسل حرام لقمه های عاشورا نخشکیده. چه تفاوت برای این نسل در طمع مانده ی انگشتر یا همان شام صفتان پر آوازه؟ خونش مباح که خود و آنی که غیرتش خفته «فی قلوبهم مرض» ند و «ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا یومنون».

اماما،« فردا به امروز نزدیک است و امروز با آنچه در آن است می گذرد». صیادهایتان برقرار که روشن است رویشان، نه خفتگان در حوزه یا که دانشگاه. نگاه نکنید به فتوای اهل کوفه که بیعت شکسته اند ؛ هزار اکبر زاده شده ز بوی غربت و هزار اصغر که در راه است. همه ولایت پذیر و بر نفس خود امیر. و به فرمان قیام، چهره ی خویش را خضاب به خون می دهند و شهادت را به فدای لبخندت خریدارند...

و روزی خواهد آمد که ماه و خورشید در دشت طلوع می کنند و به روی پرده نقش صید و صیاد به وضوح معلوم است. به امید لبخندتان، یا حق!!!


امام هادی

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۱:۲۹
محسن زارعی

اینجا نه سرزمین خیال است و نه افسانه. قطعه ای است از بهشت که درختهایش از میوه قد خمیده اند. اینجا حوریان سیاه چشم و زیبا روی حیران روی تواند. تو اما، مجنون گریه ای...

در محراب چشمانت، اشک به سجده رفته به قبله گاه حسین و از نعره نعره های «حسین حسین» تو، اشکهای زینب(س) چشمه اش جان می گیرد و رقیه بهانه بابا.

جام عسل می نوشد قاسم و پر می شود پیشانی عباس از حیا، از ادب، از شرم...

همه ی بغض ها، همه حزن ها، همه آه ها و روضه ها به حال و روز تو میل می کنند و همه حال و روز تو در عزای پریشانی مویی که عاقبت به دست باد خورد...

اینجا برای هر که بهشت باشد برای تو نیست. پاداش این همه اشک و روضه این نبوده است. اشک تو برای سرزمین بهشت بود، این سرزمین کجاست که بهشت را به سخره گرفته است؟

کجاست مولانا که بسراید:

هر که در این بزم مقرب تر است/ سوز دلی بیشترش می دهند...؛

اینجا کربلا...

صدای ناله های زینب و خروش عباس را می شنوید!!!

میر و علمدار


پی نوشت: این خاطرات را برای گریه من آفریده اند!!!

پی نوشت: این غلام تو، دوباره گناه کرده؛ که اذن ورودش نمی دهی؟؟؟توبه...

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۱:۱۵
محسن زارعی

بسم سید السادات


وقار سر تعظیم فرو آورده بود برایش، در راستای نور...

تفنگش به دوش، در انتظارش بود. وضوی لبخند به دست داشت. هم دردش درد بود و هم علاجش. خسته بود، زمین خود را به پاهاش می کشید. نکرد عزایی و آهی -جز به زمانی- که شب به رخت عزا نشست. نکرد خنده -جز به زمانی- که خاک صورتش را شست، زیر بوسه باران. خیلی دوستش داشت و به حق مسیح خاطره هایش بود،باران... شب های عملیات، کارون، خرمشهر، بچه های گردان، همان هایی که زیر باد رقص کنان لبیک گفتند و احرام کربلا بستند. موج، جسمش را سینوسی کرد و خانه نشین.

او را برای زندگی کردن نیافریده بودند. کویر جایی برای زندگی نبوده است. او دلش شبه کویر بود؛آباد، ساده و یک رنگ. خدا می رویید و خدا می رویاند در زمینی به وسعت آسمان... آسمان دلش هم همیشه آبی بود. این سقف بود، شش دانگ به نام اربابش. همیشه دوست داشت سایه ارباب بالای سرش باشد، بالای بالا. از ارباب دور که می شد میلش تنها به پرواز بود. تقدیر اما اینبار، بال و پرش را شکست؛خندیده بود ولی، بسیار خسته بود. زمین خود را به پاهاش می کشید.تفنگش به دوش...

هو الحافظ...!


خداحافظ رفیق


پی نوشت: شاید صلاح به رفتن باشد تا ماندن، برای شهید...

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۱:۰۴
محسن زارعی