راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو

لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...

راه برگشت من از تو
بسم سید السادات
هو السلام

کلام ها همه به تو میل می کنند و خوشا به حال من که تو سر فصل "راه برگشت" شدی.
راه برگشتی که قرار است تو نگهدارش باشی و دلش چو من، متوکل به خاک چادرتوست. قرار نیست اینجا از حال و دل و عشق و روضه ی خود بنویسم، لبخند رضای تو دایرة المعارف عشاق است. مرکز دایره حیات تویی، تو که خود اسم اعظمی. تویی که فلک مدهوش خنده توست، تویی که شب سیه پوش روضه توست، تویی که معنی یاسی و یاس پیرهنش به بوی چادر توست ؛ اصلاً تویی که معنی عشقی، تویی که عشق معنی توست...
سفیر نگه دار کعبه ی دل، قسم به سوره فیل...
فکرم بسته است و قلبم شکسته. پاهام خسته و اهداف گسسته.
این همه تعلق بال و پری می خواهد به وسعت غم و این همه جهل علمی به وسعت کرم، گدای سر به زیر می خواهی؟؟؟

رفته گری حرمت آرزوست

پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۲، ۰۳:۴۸ ب.ظ

بسم سید السادات

هوالسلام

کسی را می شناسم که شرمنده است از خوش ندرخشیدنش در صفحه صفحه ی انطباق، لیک اما خدا کند آدمها، در صفحه روزگار خوش بدرخشد.
«جهاد زن برای مرد» را به کارم نیست اما جهاد مرد برای خدا را چه؟ آن را هم بگذاریم فراموش شود؟ و تا کی قرار است مرشدها منتظر گفتن "فرصت" باشند و "رخصت" نخواهند مردان روزگار؟
بعد از این همه نبودم، بود شدم که بیایم و کمی برایتان فکر و خیال ببافم. خیالم مدتی است که می گوید جای به دست گرفتن واژه، بهتر است جاروئی به دست بگیرم و رفتگر شوم!

بنظرم که رفتگری نزدیکترین حرفه به جهاد عصر رسول خداست، عصری که دارد با تدبیر و امید اندک اندک محو می شود. تمام آدمها باید آن "سطلهای پر آب" را که قرار بود برای آزادی قدس ببرند، بفروشند و جایش یک جاروی خوب بخرند. تازه شاید به جای صادرات "کلید"، لازم باشد دولت چند تن غیرت از فلسطین وارد کند. فلسطین را دوست دارم. تنها کشوری است که تحریممان نکرد و آزادگی را، عزت و حسینی زیستن را دوباره از انعکاس حماسه صیادهایش به روح جوانانمان صادر می کند.
«بچه ها اگر شهر سقوط کرد، آنرا پس می گیریم، مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند»،«حاشا که بسیجی میدان را خالی کند»، اینها را جهان آراها و همت هامان یادمان دادند. خرمشهر را گرفتند مگر چه شد؟ درست که همان تدبیرهای پرامید شیوخ دهه شصت و هفتاد، گرد جنگ را با آب آبادی از صورت خرمشهر نشست اما، جمهوری اسلامی همانطور که بعدها آزادش کرد، روزی ایران را هم آزاد می کند، واژه ی آزادی را هم نیز.
آزادی را وقتی باید معنا کرد که مجلسی ها بیایند قانون بگذارند که یکبار هم که شده کتاب «آزادی معنوی» را کتاب دینی اول دبستانمان کنند و بیاییم و نگذاریم با سهمیه شهادت مطهری ها وارد مجلس و دانشگاهمان شوند!
از جارو می گفتم، همان جاروهائی که ریشه از درخت سبز تقوا دارند «و من یتق الله یجعل له مخرجا». همان جاروهائی که آشغالهای هر کوچه و برزن را پرت می کنند آن دورترها. دریغ اما که مردمان ما فریب تحریم تکنولوژی را فقط بخاطر این خوردند که تلوزیون داخلی و ماهواره ها "دست به دست هم داده به مهر"، گفتند: جاروی برقی های آمریکائی، تمام کوچه ها را اتوماتیک پاک پاک کند. و چه حیف که یادمان رفت دنیای اتوماتیک استکبار، هرگز معنی خون شهید را نمی فهمد، مفهوم غیرت را، قداست اشک سینه زنی که روی خاک این کوچه ها ریخته و یا حتی خاک پای یک سوار را. دنیای اتوماتیک دلش می خواهد عین فتنه انگیزان 88 همه چیز را ببلعد و محو کند. پاک پاک کردن در اصل، کار همان جاروهای بلندی است که ذکر شد. همانها که همت سحرخیزی صاحبانشان تا فلک قد کشیده است. همان رفتگران صحن آزادی، آنها که صحن قدس هستند و آنها که صحن انقلاب.
این رفتگران را نمی دانم، چرا لباس خادمی مکتب عبد بودنشان به سیاهی میل می کند؟ شاید کنایه ای است به لباس عزا بخاطر خون به ناحق ریخته ی حضرت سیدالشهدا(ع). شاید هم می خواهند همرنگ امثال من شوند و کلاغ را با کبوتر فرق ننهند. و شاید هم، به عزای دلهای سیاهی نشسته اند که تا خلیفة الهی فاصله دارد.
دلهای آدم ها یک حریم برای پناه می خواهد، یک صحن که گوش دل را شفای شنود سروش ملکوت دهد. باید شنفت زمزمه های ذکر جارو را. جاروها،کاری به غبار معنوی کوی و برزن ندارد.اگر اهل شوی،هم نوا با تو گوئی استغفار می کند.
دولت ما بیش از شعار تدبیر به شعار استغفار نیازمند است و مردم ما بیش از سفر اروپا به یک سفر مشهد و حتی خود من بیش از تحریم آمریکا باید از قطره قطره خون یک شهید بترسم و از مادری شهید حیا کنم...
شاید باید همتی کرد تا به دورانی بعد از اسلام بازگردیم. همانجاها که آمریکا هیچ غلطی نمی توانست بکند.همانجاها که موسیقی ملی ایران، ساز و نقاره امام رضا(ع) بود و به روزترین جوانانمان «ای لشکر صاحب زمان» می خواندند. باید حرفهای امام را لالائی خواب فاطمه، علی،رضا و همه ی بچه های نسل حاضر کرد. حتی اگر فصل بعد زمستان هم بود، ما به تمام شدن گرمی و سبزی تابستان و زردی و بنفشی برگهای پاییز معتقدیم. جهان اعتدال بهاری صاحب الزمانی می خواهد. به امید آزادی دوباره خرمشهر و سایر شهرهای ایران، از زندان جهل...



۹۲/۰۶/۲۸
محسن زارعی

امام رضا

نظرات  (۷)

۰۲ مهر ۹۲ ، ۱۹:۴۱ بصیرا بانو
بسم الله النور ...

حسادتم را به عشقم ببخش!
برای لحظه ای جارویت را به من بده .....

یا زهرا"علیک السلام"
۰۳ مهر ۹۲ ، ۲۰:۲۶ حسن امکانی
باسلام!
سایتتون خیلی خیلی پیشرفت داشته بهتون تبریک میگم...
ببخشید مدت بسیار طولانی نبودم حالا ممنون میشم به وبسایت جدیدمون سر بزنید و با هم تبادل لینک داشته باشیم!!!
۰۵ مهر ۹۲ ، ۲۳:۲۹ یاس حسینیه
سلام و نور
دلتان بدجور پر است ها!
امیدمان را تدبیرشان بر باد داد.
۰۷ مهر ۹۲ ، ۱۶:۰۸ فائزه سعادتمند
با آن جارو و یک سطل آب، اول گردی از دلها میگرفتیم کاش!
۲۲ مهر ۹۲ ، ۱۰:۲۸ تقوی در دنیای مجازی
یاحق..
۲۴ مهر ۹۲ ، ۲۳:۲۴ افسر امروز
صدای نقاره ها نزدیک می شود! چند روز دیگر انشاالله...
یا علی بن موسی الرضا علیه السلام
خادمی حرمت آرزوست...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی